تبليغاتX
ضریح پنهان

 زینب

ای زینب ، ای زبان علی در کام، با ملت خویش حرف بزن.

ای زن ، ای که مردانگی ، در رکاب تو، جوانمردی آموخت، زنان ملت ما، اینان که نام تو آتش عشق و درد بر جانشان می افکند، به تو محتاجند. بیش از همه وقت، جهل از یک سو به اسارت و ذلتشان نشانده است، و غرب از سوی دیگر به اسارت پنهان و ذلت تازه شان می کشاند و از خویش و از تو بیگانه شان می سازد.

ای زینب ، ای زبان علی در کام، ای رسالت حسین بر دوش، ای که از کربلا می آیی، و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی قداره بندان و جلادان، همچنان به گوش تاریخ می رسانی،

زینب....با ما سخن بگو....مگو که بر شما چه گذشت....مگو در آن صحرای سرخ چه دیدی...مگو که جنایت آن جا تا به کجا رسید....مگو که خداوند، آن روز، عزیزترین و پرشکوه ترین ارزش ها و عظمت هایی را که آفریده است، یک جا ، در ساحل فرات، و بر روی ریگزارهای تفتیده ی بیابان طف ، چگونه به نمایش آورد، و بر فرشتگان عرضه کرد، تا بدانند که چرا می بایست بر آدم سجده می کردند....؟

آری ،،، زینب..... مگو که در آن جا بر شما چه رفت، مگو که دشمنانتان چه کردند، دوستانتان چه کردند...؟

آری ای پیامبر انقلاب حسین...ما می دانیم ، ما همه را شنیده ایم، تو پیام کربلا را ، پیام شهیدان را به درستی گزارده ای، تو شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی، همچون برادرت که با قطره قطره خون خویش سخن می گفت...اما بگو.....ای خواهر،،، بگو که ما چه کنیم؟ لحظه ای بنگر که ما چه می کشیم؟ دمی به ما گوش کن تا مصایب خویش را با تو باز گوییم، با تو ای خواهر مهربان....این تو هستی که باید بر ما بگریی،

ای رسول امین برادر، که از کربلا می آیی و در طول تاریخ ، بر همه نسل ها می گذری و پیام شهیدان را می رسانی،ای که از باغ های سرخ شهادت می آیی و بوی گل های نوشکفته ی آن دیار را در پیرهن داری،

ای دختر علی، ای خواهر ، ای که قافله سالار کاروان اسیرانی، ما را نیز ، در پی این قافله ، با خود ببر........

|+| نوشته شده توسط قلم عشق در چهارشنبه سی ام آذر 1384 ساعت 2:20 |
 بسیج

تفسير بسيج «باي» برج ديدباني است به هنگام نگهباني تفاخر بر همه افلاكيان دارد . چه فخري دارد آن عرشي نشين عرش پيما ، كه همواره اقامتگاه او بال هزاران ماه وخورشيد است . ملائك را كجا باشد توان و طاقت و صبر بسيجي ، كه بر گيسوي برج ديده باني زخون دل حنا بندد . و در پاي عروس عشق و ايثار و شهادت جان سپارد .  بسيجي عزتي دارد كه عرشيها به تحسين لب گشودند . بسيجي قدرتي دارد كه مردان ابرقدرت سر تعظيم ، دل تسليم ، به پايش هديه آوردند . و افلاكي از اين بابت تعجب دارد از خاكي و مي داند كه اين خاكي همان قرباني دين حسين است . حسين و دين و قرآن و شرافت .بسيجي «سين» سرباز ولايت ، بسيجي «سين» سنگردار و سنگر ساز ، بسيجي خاك ميهن را چو عشق پاك مادر مي پرستد . بسيجي ذره ذره خاك كشور را بقاي زندگي مي داند و بس . بسيجي سيل خون در رود رگهاي جوانان . بسيجي چلچراغ عشق و پرچمدار ميدان ها ، بسيجي قوت قلب و بسيجي روح اين ملت . بسيجي ضربه هاي اين كشور . بسيجي «ياي» مين ، در دفع خون خواران خون آشام . بسيجي دشمن ديرينه را رسواي رسوا مي نمايد . به ذلت مي كشاند هر كه بدخواه نظام و كشور و آيين اسلام است بسيجي دائماً تسليم فرمان خداوندي مطيع رهبر و امر اولوالامر و فداي دين و قرآن است .بسيجي «جيم» جنگ و جبهه و عزم و جهاد است . بسيجي كشتي محموله آتش .بسيجي سكوي خمپاره انداز است و آتش زا . بسيجي موج درياهاي ويرانگر . به روز رزم و جنگيدن مسلسل خسته و شرمنده مي گردد. بسيجي قدرتي دارد كه دشمن را به خواري مي كشاند .بسيجي تا قيام حضرت مهدي (عج) و تا روز شكوه پرچم اسلام و رستاخيز آيات الهي كه دست انتقام خون فرزندان پيغمبر به شهر و كوه و صحرا جلوه گر گردد .

|+| نوشته شده توسط قلم عشق در چهارشنبه سی ام آذر 1384 ساعت 2:15 |
 (( پسر مكه و مني ))

اي مردم ! كسي كه مرا مي شناسد ، و كسي كه مرا نمي شناسد ، خود را به او مي شناسانم . من پسر مكه و منايم ! من پسر مروه و صفايم ! من پسر محمد مصطفايم !

من پسر آن كه (قدر) او نه پنهان است و جولانگاه او آسمان است . به عرش خدا تا آنجا پريد كه به سدره المنتهي رسيد . و از آن گذشت و رخت به مقام « قاب قوسين اوادني » كشيد . فرشتگان آسمان پشت سرش نماز خواندند و از مسجد حرام به مسجد اقصايش بردند .

من پسر علي مرتضايم ! من پسر فاطمه زهرايم ! من پسر خديجه كبرايم ! من پسر آنم كه او را به ستم در خون كشيدند ، و سرش را از قفا بريدند

من پسر آنم كه تشنه جان داد و تن او برخاك كربلا افتاد . عمامه و رداي او را ربودند در حالي كه فرشتگان آسمان در گريه بودند . جنيان در زمين و پرندگان در هوا سيلاب از ديده گشودند .

من پسر آنم كه سرش را بر نيزه نشاندند و زنان او را از عراق به شام به اسيري بردند .

مردم ! خداي تعالي ما اهل بيت را نيك آزمود ، رستگاري ، عدالت و پرهيزگاري را در ما نهاد و رايت گمراهي و هلاكت را به دشمنان ما داد . ما را به دشمنانمان برتري داد .

ما را به شش خصلت برتري و بر ديگر مردمان سروري داد : بردباري و دانش ، دلاوري و بخشش را به ما ارزاني فرمود ، و دل مومنان را جايگاه دوستي و منزلت ما نمود . آمد و شد فرشتگان  در خانه ما و فرود آمد نگاه قران آستانه ماست .

|+| نوشته شده توسط قلم عشق در چهارشنبه سی ام آذر 1384 ساعت 2:14 |
 « سيماي جهان در نزديكي ظهور »

به انتظار زيستن و منتظرانه دين داشتن ، وظيفه اي است كه شرعيت اسلام ، از مؤمنان خواسته است . چنانچه پيامبر اكرم «ص» مي فرمايد : انتظار فرج داشتن برترين عمل امت من است . فرج ، به معناي چشم داشتن به رهايي از سختيها و رسيدن به كاميابيها نيست ، بلكه فرج ، در گرو شناخت حق و شناختن رهبر و امام حق و منتظر ياري رساندن به اوست . فردي به امام صادق «ع» ميگويد : مهدي كه قيام كند ، كارها خود به خود درست مي شود و به اندازة يك حجامت خون نمي ريزد . امام پاسخ دادند‌ ؛ هرگز چنين نيست به خدا قسم اگر قرار بود كار براي كسي خود به خود درست شود ، براي پيامبر درست مي شد . به خداي جان آفرين سوگند ، كار درست نخواهد شد تا اين كه ما و شما در عرق و خون غرق شويم .

علي «ع» مي فرمايد : منتظر امر ، بسان كسي است كه در راه خدا به خون خود ، غلتيده باشد و نيز از امام صادق نقل است كه مي فرمايند : هر كس به انتظار زندگي كند و بميرد ، چون كسي است كه قائم را ياوري كرده است پس از لحظه اي درنگ فرمود : نه بلكه بسان كسي كه با آن حضرت شمشير زند و سپس فرمود : نه يه خدا قسم همچون كسي است كه در ركاب رسول خدا «ص» شهيد شده باشد . در زمينه باقي ماندن افراد در ايمان از از امام علي «ع» نقل شده ؛ به سبب غيبت مهدي «عج» سردرگمي بوجود مي آيد كه گروهي گمراه مي شوند و گروهي ديگر بر هدايت مي مانند . امام صادق «ع» نيز مي فرمايند ؛ مردمان را مي نگري كه در كنار نهادن امر به معروف و نهي از منكر همراه مي شوند و نسبت به آن ناباورند .

در وصف ياران مهدي امام صادق مي فرمايد ؛ ياران مهدي «ع» مرداني هستند پولاد دل و همة وجودشان يقين به خدا ، مرداني سخت تر از صخره ، اگر به كوهها روي آرند آنها را از جاي بركنند . در جاي ديگر نيز مي فرمايند : پيامبر به امام علي «ع» فرمود ؛ يا علي ! بزرگ ترين مردمان در ايمان و يقين كساني هستند كه در واپسين روزگار مي زيستن ، پيامبرشان را مشاهده نكرده و امامشان پنهان است . پس به سبب خواندن خطي بر روي كاغذ ايمان مي آورند .

اماما ، شرمنده ايم كه خانة دل را براي حكمراني تو ، پاك نساخته ايم .

|+| نوشته شده توسط قلم عشق در چهارشنبه سی ام آذر 1384 ساعت 2:13 |
 یا صاحب الزمان ادرکنی

باسم رب المهدي عجل ا... تعالي فرجه الشريف

السلام عليك يا مولاي، سلام مخلص لك في الولايه اشهد انك الامام المهدي قولاً و فعلاً و انت الذي تملأ لارض قسطاً و عدلاً بعد ما ملئت ظلماً و جوراً فعجل الله فرجك و سهل مخرجك و قرب زمانك و كثر انصارك و اعوانك و انجز لك ما و عدك فهو اصدق القائلين و نريد ان نمن علي الذين استضعوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين، يا مولاي يا صاحب الزمان.

سلام بر مهدي، جوهر دين و نور يقين، ذخيره الهي و منجي نهائي؛

سلام بر مهدي، كعبه مقصود و قبله موعود، سر عظيم و اسم اعظم؛

سلام بر مهدي، ستاره طالع و نجم ثاقب، مسيح مسيحها و موعود موعودها؛

سلام بر مهدي، صاحب شب قدر و عصاره عصر؛

سلام بر مهدي، ديده بان خدا و مظهر هدي، وصي اوصياء و گزيده اولياء؛

سلام بر مهدي، علم منصوب و علم مصبوب، پرچم برافراشته و دانش انباشته؛

سلام بر آن عزيزي كه كمال موسي و بهاء عيسي و صبر ايوب با اوست، و آن سفينه النجاه در وصفش فرمود: تعرفون المهدي بالسكينه و الوقار، و بمعرفه الحلال و الحرام و بحاجه الناس اليه و لايحتاج الي احد.

او كه چون برخيزد عالمي را برخيزاند و بدنبال خويش كشاند.

             به دورش دولت حق رخ نمايد

جهان را فيض وي فرخ نمايد

اللهم اجعلني من انصاره و اعوانه، اللهم كما جعلت قلبي بذكره معموراً فاجعل سلاحي بنصرته مشهوراً.

او كه چون بيايد امحاء باطل و احقاق حق نمايد و نشان دهد كه سيرت عدل كدام است و احياي كتاب و سنت به چه معناست؟

او كه چون در آيد يعطف المهوي عل يالهدي هواپرستي را به خداپرستي بازگرداند و صالحان را وارث زمين گرداند و لقد كتبنا في الزبور من بعد الذاكران الارض يرثها عبادي الصالحون (انبياء /105)

اي دلشدگان! به ره يافتگان تأسي كنيد و سكه عشق بنام او زنيد كه رخساره اش چون ستاره تابنده است، غم ......

حسرت ديدار جان جانان را نزدايد و نشايد كه به يافتن درهم و ديناري مشغول شويم و زا آن خزانه حق مغفول! السلام عليك يا حجه ا.... التي لاتخفي

مهدي جان! كاش نسيان بر حلاوت ايمان رجحان نمي يافت تا ترا در هيچ زمان به آني و كمتر از آني از خاطر نمي برديم و جز غصه هجران، نمي خورديم و دست نياز جز به درگاه خداي بي نياز بر نمي داشتيم و جز در طلب آن طلعت رشيده و غره حميده نمي شتافتيم.

اي هميشه بهار! تنها اقرار به وجود انوار و عنايت سرشارت رهگشاي كار نيست كه شما بزرگواران عناصر الابرار و دعائم الاختيار مي باشيد و بر زمين دل عاشقانتان، بذر باور مي پاشيد.

و اين باور است كه عشق به شما را در دل مومنين نهاد و چون اين واقعه رخ داد و اين نقش بر ضمير افتاد شما را ساسه العباد و اركان البلاد و بر خيمه هستي اوتاد دانستيم، به جستجويتان كمر شوق مي بستيم و بر موانع راه به ذوق مي خنديديم كه:

          رنج آسا دان چو مقصد شد بزرگ

گرد گله توتياي چشم گرگ

به ديدن يوسف اگر دست از ترنج نشناختند، و اكبر نه و قطعن ايديهن و قلن حاش لله ما هذا بشراً ان هذا الا ملك كريم. ترا نديده بسيار كسان دل باختند كه:

آن كس  که ترا شناخت جان خاك ره است

همه دل خوشي عاشق از تو به يك دم نگه است

ايا ابواب الايمان و امناء الرحمن! بندگان را شيريني دلباختگي بچشانيد و به وادي عشق بكشانيد تا همه دنيا را با دمي ديدار معامله نكنند و چون مصلحت ديدار مقدر نبود از انتظار، اظهار تنگي حوصله نكنند. در اين دنياي تار به نور انتظار، دل خوش دارند كه شما ائمه الهدي و مصابيح الدجي ايد؛ نشانه خدائيد كه قاصد راه تقرب، با شما آغاز سفر كند و به شوق مقصد با سختي گذر، سركند.

مولاي من! طليعه نورت و زمزمه ظهورت، آغاز حضورت نيست! كه آن هر دو، زمانها را در نور ديده و اين را ديده هاي محرم در لحظات مغتنم به چشم بيقرار ديده!

تو غائب از نظر نامحرماني، كه چشم ناپاك را خاك حرمت كور مي كند و ديدنت را ناميسور!

هزار مرتبه گر شويم اين دهان به گلاب

هنوز نام تو بردن كمال بي ادبي است

آنان را كه داعيه ارادت است، در پيش رو، باديه امتحان رشادت است و در محضر آن برگزيده انام، زبان را جاي عرض اندام نيست. كه چون عنايتش بر اين ارادت مهر قبول زد تيغ كلام از نيام كام برون نمي خزد، بل تنها از دل، نسيم سپاس مي ورزد.آري داعيه دار را در اين ميدان، نه فقط كار دشوار است كه در طي اين طريق، سنگيني بار است. پس بكوشيم تا جامه عشق بپوشيم.

 

mahdi

|+| نوشته شده توسط قلم عشق در چهارشنبه سی ام آذر 1384 ساعت 2:1 |
 

مي شود از برگهاي سرخ لاله ها
گلي از جنس حضور عشق ساخت
مي شود با دانه دانه هاي سرد برف
پلي به درياي دل يار ساخت
مي شود از گونه هاي سرخ يار
كلبه اي در گوشه قلب ساخت
مي شود با هق هق گريه ات
زيباترين سرود عشق ساخت
مي شود با تكه تكه هاي قلب پاك
قصري در دهكده خاطره ساخت
مي شود با ذره ذره وجود خود
نامي از خود در دل ليلي ساخت

|+| نوشته شده توسط قلم عشق در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384 ساعت 15:32 |
 خواب و مکاشفه

از امورى كه امروز شايع شده است: سرگرم كردن افراد به يك سلسله خوابها و مكاشفات است. بايد توجه داشت كه خواب از نظر علمى براى خود بيننده خواب حجّت نيست تا چه رسد به ديگران، و از خواب بدتر مكاشفاتى است كه بعضىها مدعى آن هستند. امروز در اثر پخش بعضى از مكاشفات كه صحت و سقم آنها معلوم نيست، بعضى از جوانان حوزوى به جاى سعى و تلاش در تحصيل به دنبال بعضى از رياضتهاى واهى رفتهاند به خيال اينكه مىشود از اين طريق راه صد ساله را يك شبه طى نمود؛ اينجا است كه بايد عرض كنم: مرز حق و باطل را بايد مشخص كرد تا فريبكاران و دغلبازان صحنه را اشغال نكنند.  راه صحيح، همان راه تقليد از مجتهدان جامع شرايط است. هر كس و هر شخص حقيقى و حقوقى كه بخواهد توده مردم را از اين مسير منحرف كند باطل است، و هر جريانى كه افراد را دعوت به ترك ظواهر شرع نمايد، جريانى شيطانى و ابليسى است، گرچه صد كشف و كرامت را در خود جاى دهد. اين حلال و حرامهاى شرعى، ميراث انبيا و اجتهاد علماى ابرار است، اين ظواهر شرعى تنها راه براى نيل به سعادت و كمال است، اگر در خواب يا بيدارى ديديد كه نيروهاى مرئى و يا نامرئى، ما را دعوت به خلاف شرع مىكنند، آن نيرو شيطانى و آن دعوت، دعوت به گمراهى و ضلال است.

مرحوم ملّا هاشم خراسانى داستانى را در كتاب منتخب التواريخ آورده است كه چكيده آن اين است: "ملّا صادق يزدى گفته است: زمانى كه در يزد مشغول تحصيل بودم، مزاجم به هم خورد، طورى كه از اجتماع منزوى شدم؛ سرانجام به قريهاى رفته و در گورستان آن قريه ساكن گشتم. روزى ندائى آمد كه ملك الموتم و مأمور به قبض روحت هستم.

از استماع اين صدا به حال احتضار خوابيدم و گفتم: چرا قبض روح نمىكنى؟

گفت: مرگت به تأخير افتاد و بايد به مقامات عاليه برسى، چند روزى با هم صحبت داشتيم تا اينكه شبى از شبها دستور داد كه نيمه شب بر بالاى بام روم و اذان بگويم. اين كار را كردم، او نام افرادى را برد و گفت كه اينها اكنون مىآيند و به تو اعتراض مىكنند، به آنها اعتنا نكن. همان اشخاص آمدند و اعتراض نمودند كه اين اذان بر خلاف شرع است.

آن نديم نامرئى به من گفت: به يكى از آنان (كه در اعتراض اصرار مىورزيد) بگو: در خلوت مرتكب فلان خلاف شرع مىشوى، حالا من را از عبادت وا مىدارى؟

وقتى به او گفتم خجل شد و ديگر حرفى نزد.

چند روز به اين منوال گذشت، آن نيروى غير مرئى مرتّب اخبار غيبى مىداد و به دنبال آن مرا امر و نهى مىكرد، تا اينكه روزى گفت: امام زمان در مكّه ظهور كرده است و تو بايد به حضور ايشان بروى، اگر مايل باشى تو را بر ابر سوار كنم و به مكّه ببرم. گفتم: هرچه را بهتر مىدانى انجام ده.  گفت: برو بالاى بام و صلوات بفرست و به هوا راه برو.

رفتم بالاى بام؛ وقتى نزديك پرتگاه آمدم، ترسيدم كه خود را به هوا بسپارم، ايستادم هرچه اصرار كرد برو نپذيرفتم، وقتى از من مأيوس شد گفت: در اثر مخالفت با من، خود را از وصول به مقامات انداختى، مىروم نزد ميرزا على محمّد شيرازى كه او قابليّت دارد. ديگر او را نديدم و صدايش را نشنيدم. از اهل منزل خواستم قدرى كباب برايم تهيه كنند، مقدارى كباب را بو كردم و مقدارى را خوردم، رفته رفته در اثر تقويت سالم شدم، آن وقت ملتفت شدم كه آن نيرو كه من را بر خلاف دستورات شرعى مىخواند، نيروى شيطانى بود و از اين راه در صدد اضلال و فريب من بود. بعد از چند روز، خبر ميرزا على [1] محمّد شيرازى منتشر شد، دانستم كه او باطل است در حالى كه هنوز اسم او را نشنيده بودم.

كوتاه سخن اينكه اين جهان پر از اسرار پنهانى است، امّا هر جريان نامرئى، جريان رحمانى نيست، بلكه بسيارى از آنها شيطانى است. مدّعيان كشف و شهود در بسيارى از موارد گرفتار تخيّلات و مكاشفات شيطانى مىگردند و آنها را به حساب ملاقات با ابرار مىگذارند و خود و ديگران را به گمراهى مىكشند. با توجّه به اين آيات (وَإِنَّ الشَّياطينَ لَيُوحُونَ إِلى أَوْلِيائِهِم) [2] ( قالَ عِفْريتٌ مِنَ الْجِنِّ أَناَ آتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ) [3] و امثال آن حكايت، نبايد به هر رازى دلخوش و به هر آوازى پايبند شويم. بلكه سعادت دنيا و آخرت در پيروى از اين آيه قرآن است.

[4] (يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا مَعَ الصّادِقينَ).

يعنى با پيروى از معصومين (محمّد و آل محمّدعليهمالسلام) بايد مسير تقوا را طى كنيم.

|+| نوشته شده توسط قلم عشق در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384 ساعت 15:19 |
 تمدن

 تمدن جدید محصول خودبنیادی و انحراف بشر است.یک تمدن شامل همه چیز می شود به خصوص تمدن مدرن ، که گویی ذاتاً میل به استیلا و تسلط بر همه چیز دارد، البته تا آنجا که بتواند ؛ این خود سری ، اگرچه بسیار آرام رشد پیدا کرد اما توانست همه چیز و همه جا را در بر بگیرد.
اینک ما نیز گرفتار این بت مدرن شده ایم. حیران و ویلان به دور خود می پیچیم و به دنبال راه چاره می گردیم، آنها که دغدغه دین و مذهب دارند سه دسته اند .یا نمی دانند که مشکل از کجا آب می خورد ، که در این صورت یا به اقتضائات جامعه در حال پیشرفت! یا در حال مدرن شدن! تن داده و حداکثر به دینی دست و پا شکسته و ملتقط و بی خاصیت بسنده می کنند و یا با اخلاص و توکلی که دارند نهایتاً خود و نه حتی کس دیگری را ، از ابتلائات عصر کنونی می رهانند و به سلامت و مومن می گذرن.
دسته دوم کسانی هستند که به خیال خود پاسخ صحیح معما را یافته اند و تنها راه حل حفظ دین و بلکه پیشرفت دینداری را ، مدرن شدن در همه شئون می دانند.البته آنها معتقد به تقلید کورکورانه و وابستگی و ازخودباختگی در مقابل غرب و تمدن جدید که منشاء آن غرب عالم است ، نیستند بلکه ساده لوحانه قصد آن دارند تا بدون تاثیر پذیری اخلاقی و فرهنگی از آنچه که نماد تجدد و پیشرفت و ترقی است بهره برده و در عین حال فرهنگ خود را داشته باشند .می اندیشند که دینداری حقیقی با مدرنیته ای که تعریف آن را دیگران انجام داده اند ، دیگرانی که هیچ سنخیتی با او ندارند ، قابل جمع است و فی المثل هم می توان خداپرست واقعی بود و موحدانه زیست و هم سر به آستان علوم جدید سپرد و آنها را برای ساختن دنیا - بخوانید از بین بردن دنیا- به کار بست.اینان معتقدند می توان بعد مکانیکی و و جوه مادی تمدن جدید را اخذ کرد اما فرهنگ فاسد و روح حاکم بر آن را نگرفت و این و جوه مادی چونان محتویاتی هستند که در هر ظرفی که در آیند ، به شکل آن ظرف در آمده و هیچ مشکلی هم پیش نمی آید!

از دسته سوم سخنی نمی گویم .چون همه آنچه که در اینجا می گویم بیان دیدگاه های گروه سوم است

|+| نوشته شده توسط قلم عشق در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384 ساعت 15:18 |
 مزد ارباب

 شخصی بود در اصفهان گارگری می کرد وهر روز میومد سر فلکه سبز میدان تا یه نفر بیاد ببردش سرکار وغروب مزدی بهش بده برای زن وفرزندانش غذا تهیه کنه تا از قضا یه روز هر چی سر فلکه وایساد کسی نیومد که ببردش سر کار اون شخص نزدیکی های ظهر رفت تو مسجد جامع اصفهان ونیت کرد وبا خودش گفت امروز را برا تو کار می کنیم خدا هر چی هم مزدمون شد خودت بده نخواستی هم هیچ تا شب مشغول عبادت بود وشب دست خالی رفت خونه همسرش بهش گفت امروز چیزی برا بچه نیاوردی مگه نمیدونی ما تو خونه هیچی نداریم بچه گرسنه اند و من ممکنه تحمل کنم ولی بچه ها این حرفها سر شون نمی شه اون مرد گفت اربابی که امروز من براش کار کردم گفته فردا باید بیایی تا مزد بهت بدم فردا هم اومد سر فلکه وکسی نیومد ببردش سر کار وتا نزدیکی های ظهر وظهر رفت تو مسجد جامع اصفهان وگفت خدا دیدی که من رفتم برم سر کار ولی کسی نیومد دنبالم وامروز هم می خوام بر تو کار کنم هر چه بادا باد تا شب نماز خوند وشب دوباره دست خال رفت خونه وخلاصه به هزار زحمت زنش را قانع کرد که این ارباب نه از اون اربابهاست این گفته باید سه روز بیای تمام وکامل تا مزد بهت بدم وفردا دیگه حتما براتون غذا میارم وتا فردا یه جوری صبر کنید وراضیشون کرد و صبح دوباره سر فلکه سبزه میدان ولی کسی نیومد سر گارگری نیومد اربابی نیومد تازه نفسی نبود تا نفس این مرد راخسته کنه تا ظهر هم منتظر موند وظهر تا صدای الله واکبر بلند شد اومد تو مسجد وگفت خدا این روز سوم وبدون من دیگه امشب خونه برو نیستم دیگه روم نمیشه برم چی جوابشون را بدم تو که دیدی من اومدم ولی کسی نیومد دنبالم وشروع کرد به عبادت وبرای ارباب کار کردن برای ارباب اصلیه اونی که همه اربابها نوکرش هستند اونی که ارباب همه ارباهاست کارها همش دست خودشه صاحب همه چیز وهمه کس هست غنی وبلا فقیر ملیک بلا وزیر شب شد واین مرد دیگه روی رفتن به خونه را نداشت با خودش گفت میرم تو کوچه خونهمون واونجا را شبی کنار درخونه تاصبح یه جوری سر می کنم تا صبح برم سر فلکه وشاید فرجی شد اومد تو کوچه ای که خونش توش بود تا رسید سر کوچه دید یه قطار شتر که دارن یه چیزهایی را پایین میارند کمی صبر کرد دید دارند دم در خونه اون بارها را خالی می کنند تعجب کرد یواش یواش اومد تا رسید دم در خونه وان شتر بان بارها را خال کرده بود داشت می رفت نگاه کرد دید چقدر براش جنس اوردند وزنش از خوشحالی داره گریه می کنه گفت مرد این چه ارباب خوبی بود می دونی چقدر برامون جنس اورده اون مرد نگاه کرد دید از هر نوع خوراکی ده تا گونی از هر نوع ما یحتاجی ده تا گونی اونقده براش هدیه اوردند که تو خونه جا نشده کمی هم تو دالان خونه چیده اند .کمی هم هنوز بیرون خونه فهیمد ارباب اصلیه مزدش را داده وچه خوبه ما هم براش کار کنیم اما به نیت پاک با دل مخلص با یک اطمینان که بدونیم فقط اون اربابه بقیه دیگه هیچ وخدا به موسی گفت ای موسی: تا زمانی که مطمین نشدی که ملک از دست من خارج شده ومطمینی که من مالک جهانم از روزی غصه نخور وتا زمانی که مطمین نشدی که شیطان از بین رفته از مکرش در امان مباش............... ببخشید زیادی حرف زدم

یاعلی

|+| نوشته شده توسط قلم عشق در جمعه بیست و پنجم آذر 1384 ساعت 23:37 |
 سپاه محمد (ص) در راه است

« والفجر و ليال العشر »

قسم به صبح و ده شب

جهانيان آگاه باشيد سپاه محمد (ص) در راه است

جهان اكنون عرصة تاخت وتاز فرزندان شيطان شده ، استكبار كه در رأس آنها آمريكاي جهان خوار و اسرائيل غاصب و جنایتکار می باشد در حال گسترش سلطه خود بر جهان است  جـهاني پر از ظلم و جور و بي عـدالتي كه صداي آزاد مردان و مظلومان را در گلو خفه مي كند ، اما اي حاكمان تكيه داده بر اريكه هاي قدرت پوچ و فاني دنيوي بدانيد كه فرياد  از دل  برآمدة كودكان گرسنه و زجة مادران داغ ديده و نالة بي صداي پدران فرزند داده به گوش فرما نرواي زمين و آسمان مي رسد او كه قدرت لايتناهي است و در يك آن مي توا ند كهكشانها را در هم ادغام کند است .

آگاه باشيد سپاهي از جانب او در راه است

سپاهي كه فرمانده اش مهدي موعود (عج) و سربازانش فرزندان عاشورايند كه با سلاح عظيم و پر قدرت ايمان و شعار عدالت و آزادي ، انتقام مظلومان تاريخ را از شما خواهند گرفت و دنيا را مدينة فاضله حقيقي خواهند كرد.

|+| نوشته شده توسط قلم عشق در جمعه بیست و پنجم آذر 1384 ساعت 23:23 |
 مناجات

ملكا ما را از دام هوي رهائي ده ، و به راه هدي رهنمائي كن . همه به غفلت خفته ايم و به حيرت آشفته ، به كرامت مددي فرست ، به عنايت نظري فرماي كه كاري از دست رفته داريم و پائي در گل فرومانده . مدت عمرعزيزمنقضي شد ، فرصت وقت شريف مغتنم نيامد . نه بضاعت طاعتي در كف مي بينم ، نه توفيق عبادتي درخود ، جهاني گناه آورده ايم و در تو پناه " امَّن يُجيبُ المُضطـَرَ اذا دَعاهُ وَ يَكشفُ السوء " و سپاس و ستايش تو را در خور است كه مشت خاك را جان پاك دادي و گوهر دل در پيكر تن نهادي و خرد را در عالم جان مالك امر و فرمان كردي و دانش را در مـُلك خرد مطاع و مبسوط اليد داشتي ، پس مايه توانائي مرتب نمودي كه پنجه ي دانش قوي كند و احكام خرد به امضاء رساند تا حدود حواس و قوا از هجوم هوس و هوي محفوظ ماند و خانه ي دل از تعرض بيگانه محروس ، سُبحانـَكَ رَب البيت تـَبارَكتَ وَ تعالـَيت و هر يكي از اين ها بر ما نعمتي است و مارا از تو منتي كه شكر آن در بيان نگنجد و شرح آن از زبان نيايد . يارب ! چنانكه نعمت روان كردي ، مكنت توانائي كرامت فرماي كه شكر نعمت گزاريم و باب رحمت ها گشائيم ، الهي و ربي و سيدي ! همه را چشم اميد به درگاه تو باز است و دست نياز به رحمت تو دراز. ما بندگان عاصي كه، بر لوح معاصي خط عذري نكشيديم . اگر چه هر چه ناكردني بود كرديم و هرگز بر جرم خويش عذري پيش نياورديم ، ولي تا نقش " لاتقنطوا " حرز قلوب داريم و عين يقين به " ان الله يغفرالذنوب " اگراطباق آفاق به كبائر زلات انباشته سازيم و جرائد ايام به جرائم آثام بنگاشته ، شايد ، كه به افزوني لطف تو از انبوه جرم خود باك نداريم . از تو فضل و مكرمت زيبد و از ما عجز و مسكنت .

از عبد ذليل جز خطا نيايد و بر رب جليل جز عطا نشايد . عبادت بندگان عذر و پوزش است و خاصه خداوندان عفو و بخشش . باران عفو بار بر اين كشت. سال هاست تا بر اميد قطره باران نشسته ايم.

|+| نوشته شده توسط قلم عشق در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 ساعت 15:59 |
 تنهایی

" تنهايي " مرز بين خود يابي و خدايابي است ...

" تنهايي " يكي از حالات انسان است ، كه از ابتداي روز وقتي فعاليتهاي روزمره را آغاز مي كنيم ، چه بسا در موقعيت هاي مختلف ناچار هستيم با دوستان ، همكاران و همكلاسي ها باشيم و اين با هم بودن ، انسان را آميخته با اجتماع و جاذبه هاي زندگي مي كند ، كه از خود دور مي شويم و به سمت خواسته ها و اهدف فردي و اجتماعي هدايت مي شويم. اما در بعضي حالات انسان ناچار به تحمل تنهايي است كه بايد گفت " تنها بودن " گوهري است ، كه اگر به حكمت آن آگاه شديم شايد به چيزهايي برسيم كه فكر آن را نمي كرديم و خوديابي يكي از نتايج آن است... " تنهايي " مي تواند ذهن و فكر را تا امتداد گذشته و افق هاي دور همراهي كند ، تا مروري به گذشته و كارهاي خود داشته باشيم كه در گنجينه ذهن و انديشه چه كارهايي را به يادگار گذاشته ايم ؟؟ افتخارات ، ارزشها ، مدارك ،‌مدال ها و ... حاصل عملكرد گذشته است.. " تنهايي " اين حسن را دارد كه مي توانيم با خودمان رو برو شويم ، تسويه حساب كنيم ، خود را مورد عتاب قرار دهيم و وجدان را در جايگاه قاضي و خود را در جايگاه متهم قرار دهيم و به حساب اعمالمان عادلانه رسيدگي كنيم چرا كه شاهدي داريم كه نمي توانيم هيچ يك از كارها را انكار كنيم.... " تنهايي " خود را يافتن است ، ايمان و تقوا را از ميان انبوه افكار و انديشه هاي ذهن و فكر بيرون آوردن و دفن كردن تمام زشتيها و پليديها در زباله دان فراموشي است... " تنهايي " مرز بين خود يابي و خدايابي است ، كه مي توانيم با انديشه اي صحيح و عاقلانه ، مسير آينده را انتخاب كنيم ، از گذشته عبرت گرفته ، حال را دريابيم و آينده اي سواي گذشته داشته باشيم... " تنهايي " زيباترين فرصتي است كه بايد آن را غتيمت شمرد ، كه صادقانه فاصله بين خود و خدا را از بين ببريم ، ديوارهاي افكار و انديشه هاي غلط ، باورها ، عقايد و گمان ها را خراب كنيم ، با خودمان صادق باشيم و بدانيم كه خدا در عمق وجودمان به تمام باورها و عقايدمان آگاه است و اگر فكر مي كنيم اعمالي سد و مانع رسيدن به اوست صادقانه به اشتباهاتمان اعتراف كنيم و درد دل را فقط به ((او)) بگوييم كه بهترين شنونده است... " تنهايي " لحضه اي است كه با انديشه و غور در آن مي توانيم از در ((توبه)) به دنياي روشن و بيكرانه صداقت ، دوستي و صفا قدم بگذاريم و بدانيم كه : اگر در لحظه حساس تنهايي خود را يافتي به بزرگترين گنجينه در زندگي دست پيدا كرده كه مسير زندگي را تغيير خواهد داد... پس در " تنهايي " به خود ، كارها و گذشته مان فكر كنيم ، خود را پيدا كنيم و در اين يافتن ، حضور خدا را با تمام وجود احساس كنيم كه زيباترين احساس در زندگي است.

 

|+| نوشته شده توسط قلم عشق در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 ساعت 15:58 |
 فطرت

خداوند، ما را بر پاكى و خوبى سرشته است و با همين «زبان‏» فطرت ‏هم با ما سخن مى‏گويد، زبانى آشنا كه اگر به عمق دل و وجدانمان‏برگرديم، دعوت و نداى خدا را مانوس و آشنا مى‏بينيم و مى‏يابيم.

دوستان من توجه بفرماييد كه خيلى از اينها كه بدى مى‏كنند، «بد» نيستند. اصلا هيچ كس ذاتا بدنيست، بدى را ما پديد مى‏آوريم و فطرت پاك خدايى را مى‏آلاييم. لجن‏پراكنى شيطان و وسوسه انگيزى ابليس، چراغ فطرت را كم سو يا خاموش‏مى‏سازد اگر گوش به وسوسه شيطان دهيم، زبان فطرت نيز گنگ مى‏شود خدا با ما با همان زبان كه ما را سرشته است‏سخن مى‏گويد و اميدمان‏مى‏دهد كه: «اى كسانى كه بر خويش بدى و اسراف كرده‏ايد، از رحمت‏خدامايوس نشويد، كه او گناهان را مى‏آمرزد. اين چيست جز مخاطب قرار دادن همان فطرت؟ اگر شرايط محيط و جامعه بد است، چرا فطرت را بيالاييم؟ آيا بهترنيست كه محيط را دگرگون سازيم و «فضاى فطرى‏» بيافرينيم؟...  زبان فطرت را از ياد نبريم «بينايى‏» تا «بينش‏»، فاصله بسيار است،  همچنان كه فاصله «چشم‏» تا «ديد»، زياد است بصيرت‏»، تيزبين‏تر از «بصر» است، گاهى آنان كه چشم ندارند،بيناترند. «ديده از هر كه گرفتند، بصيرت دادند». حتى «دل‏»، بهتر از«ديده‏» مى‏بيند و مى‏شناسد، ولى... به شرط آنكه «چشم دل‏» را غبارنگرفته باشد. آن وقت، «نگاه‏» از نگريستن لذت مى‏برد، چرا كه در چشم اندازش‏جلوه‏هاى ديگرى پيدا مى‏شود. به قول هاتف اصفهانى:  «چشم دل‏» باز كن كه «جان‏» بينى آنچه ناديدنى است، آن بينى معبر «عشق خدا»، از كجا گشوده مى‏شود؟ بايد چشم انداز بصيرت تو،بالاتر و وسيعتر از ماده و ظاهر باشد. حتى اگر خدا را دوست مى‏دارى، نه به‏خاطر خودت باشد، بلكه به خاطر او باشد. او كه كانون همه خوبيها وزيباييهاست  وقتى كه هستى تو، عطيه و هديه خداست، وقتى كه غرق نعمتهاى‏اويى، مگر مى‏توانى دوستش نداشته باشى؟  ميان عاشق و معشوق، حبيب و محبوب، دوست و دوستدار، بايد نوعى‏سنخيت و شباهت‏باشد. محبت‏يك طرفه به سامان نمى‏رسد. «چه خوش بى، مهربانى هردوسر بى عشق، اگر عاشق را به همسويى و همسانى و همرنگى با محبوب‏نرساند، نمى‏پايد. و... اصلا از كجا كه عشق باشد؟ يك ادعاست، يا هوس ؟؟

|+| نوشته شده توسط قلم عشق در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 ساعت 14:41 |
 على موسى الرضا

هر گاه كارم زار شد گفتم على موسى الرضا

هر شب دلم بيمار شد گفتم على موسى الرضا

گفتى گره در كار شد گفتم على موسى الرضا

دنيا به چشمم تار شد گفتم على موسى الرضا

لطف خدايم يار شد گفتم على موسى الرضا

چون بخت من بيدار شد گفتم على موسى الرضا

چون موقع ديدارشد گفتم على موسى الرضا

دست من و دامان تو اى مظهر داد آفرين

|+| نوشته شده توسط قلم عشق در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 ساعت 14:33 |
 وصال نزدیک است

غمگين مباش کمي صبر کن

اندکي شبيه دريا گشته اي

بيا با هم گريه کنيم

صبر کن نرو سايه اش را ديدم

هر چند سکوت کردم

کوچ نکن بمان او گفت که مي آيد

در سياه چشمانش يک عبور زيبا بود

خوب مي دانم که چقدر دلت تنگ است

صبر کن بمان

بگذار با هم گريه کنيم

آن وقت تا دلت مي خواهد برايش شعر بگو

مي دانم که چندي است

هر بار به دل وعده داده اي

ولي قدري صبر کن

وصال نزديک است

|+| نوشته شده توسط قلم عشق در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 ساعت 14:27 |
  وصال

مولای من

عاشقانت در انتظارند ، ديدگانشان اشكبار ، دلهايشان دردناك و جگرهايشان از غم فراق تو سوزان است . بيا و از سر چشمه هاي پر آبت سيرابمان كن .بيا و عطش قلبمان را بنشان . بيا تا ديدگانمان روشن و بينا گردد . خود داني كه در درونمان چه مي گذرد ، ناله و فغان و زاريمان را بشنو و اشكهايمان را ببين كه به استقبالت مي آيد.جسمم را خاك پايت مي كنم و با اشكهايم راهت را هموار ، تا بيايي.مولاي من نميدانم سر انجامي بر اين انتظارم هست ؟آيا چهره سياه و شرمنده ام با وجه نورانيت روشن خواهد شد ؟ به اين مي انديشم آيا روزي دعايم مستجاب خواهد شد و آرزويم برآورده خواهد گشت ؟اصلا نميدانم لياقت چنين آرزويي را دارم يا اينكه تمامي آنها را به گور خواهم برد؟ مهدي جان ديگر بيا چيزي ندارم تا به استقبالت بفرستم تنها چيزي كه مي توانم نثارت كنم قلب سوزان و منتظرم و اشكهايم روانم بپذير ، بپذير

|+| نوشته شده توسط قلم عشق در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 ساعت 14:39 |
 گنبد طلا

 

 

آقام رضا


امشب آهو هم گریه داره


مثل یتیمی که یاد بابا داره


امشب همه یتیمن


چون دیگه بابا ندارن


آقا جون از وقتی رفتی


آهوها رو تنها گذاشتی


آهو دیگه امید نداره


یا بهتره بگم دیگه بچه نداره


آقا جون کبوترات هم


دیگه پر پرواز ندارن


آقا جون کبوترات هم


میلی به آب و دون ندارن


امشب همه چشمها


چشم آهو،کبوتروآدمها


اشکی دیگه ندارن


که به پات بریزن


آقا جون قربون صفای حرمت .

 

ضامنا هو

|+| نوشته شده توسط قلم عشق در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 ساعت 14:27 |