تبليغاتX
ضریح پنهان

 دیروز ..... امروز

ديروز الو!الو ! يا حسين . آنجا جبهه است ؟؟؟

امروز شماره مورد نظر در دسترس نمي باشد   the mobile set is off .عشق بي پاسخ

ديروز خدا همراهمان بود

امروز تلفن همراه ...

ديروز پلاك ها آدرسي از بهشت ..

امروز همه آدرس ها گم   .

ديروز زنده باد بسيجي ، بي حجاب محتاج نگاه ديگران است

امروز ، نگاه زاده علاقه است ، حجاب كيلو چند ؟؟

ديروز ، آهنگران / شجريان ، صداي خاطره ها

امروز ، جونيفر لوپز ، انريكو ، شكيلا

ديروز، آب و آيينه و قرآن ، خدانگهدار.

امروز ، گود نايت ، باي باي

ديروز جبهه ، جنگ ، كربلا

امروز، بزن به سيم آخر ، ديوونه شو مثله ما

ديروز كربلاي 1 ، كربلاي 2 ، كربلاي 3

امروز  50 ميليارد باد هوا ، خيالي نيست

ديروز ماشين اداره ، بيت المال

امروز ماشين اداره ، مال البيت

ديروز ، پاي مصنوعي ، دستان نا مرئي

امروز ، اعتياد ، هپاتيت ،HIV

ديروز ، نه شرقي نه غربي ...

امروز ، تئوري قرص هاي اكستازي

ديروز سلام بر چشمان شيشه اي

امروز يك ميليون جراحي بيني ، لنزهاي رنگي

ديروز آژير قرمز ، اضطراب هاي زرد ، انتظار هاي سپيد

امروز ، عشق هايي كز پي رنگي بود.... .

ديروز سفر به چزابه ، از كرخه تا راين ، بوي پيراهن يوسف

امروز " توكيو بدون توقف "

ديروز ، انبوه جانبازان شيميايي

امروز ، راديو فردا ، موج  BBC

ديروز، غروب جمعه انتظار ..

امروز ، غروب شد باز خيالت به سرم زد

ديروز ، وضعيت زرد ، آژير قرمز ، خطر

امروز ، كمر بند هاي لاغري بي خطر

ديروز ، عشق ، ايثار ، فداكاري

امروز ، بي خيال بابا بيا پارتي

ديروز، نخل هاي افسرده ، زيتون هاي كال

امروز ،CD  جشن جديد استقلال

و امروز هنوز نسيم لبخند هاي بسيجي ما را به فردا اميدوار كرده

 fgd

 

|+| نوشته شده توسط قلم عشق در جمعه سی و یکم شهریور 1385 ساعت 2:10 |
 به سوي رستگاري

ساعت ها با وی در گفتگو بودم ، ولی افسوس او هم راه آن دیگر را پیمود ومرا تنها گذاشت . به فکر فرو رفتم که شاید گمشده ام را در خود بیابم ؛ زیرا نه در اینجا بود و نه در آنجا . صفحات آلبوم ذهن خود را بسی به هم زدم . تنها چیزی که در نظرم جلوه کرد صورت خورشید تابان دیروزی بود . لیک آن هم خیالی زودگذر بود ؛ زیرا این واقعیت در نظرم مجسم گشت که او هم سرنوشت دیگر ساکنان عالم را دارد . جان و تنم خسته بود . ابرهای تیره حیرت و سر گردانی فضای دلم را فرا گرفته بود و سرنوشت خود را بیش از پیش تاریک ودرد خود را افزون تر می دیدم . من در عالم هستی چیزی را جز زمین وستارگان و ماه وخورشید نمی شناختم و اینها راهم از نظر گذرانیده بودم وبرایم روشن شده بود که اینها و هر چه در اینهاست ، همه راهی یک راهند . یکی از مبدأ نقص با اشتیاق به سوی کمال پیش می رود و دیگری پس از اینکه بوی کمال به مشامش رسیده تاب تحمل آن را نداشته و شتابان به مبدأ باز می گردد. من ، ناقص ، و عالمی که من می شناسم ناقص ، پس چه باید کرد؟ این بود که یک باره دل از عالم هستی بر کندم . این انسان ضعیف چقدر خود را نیرومند می داند که حتی در چنین احوالی امید خود را از دست نمی دهد ! در اندیشه فرو رفتم . دگر گونی های جهان هستی این سوأل را برایم پیش آورد که آیا اصلاً چیزی وجود دارد ، یا این تصورات من در باره خودم و این جهان خیالاتی بیش نیست ؟ از درون خود آوازی را شنیدم که می گفت : ای مسکین ! آیا مشکلات را این گونه باید حل کرد ؟ آن طور بیندیش که تمام جهان و خود تو خیالاتی بیش نیست . آیا همین اندیشه خود واقعیتی نیست ؟ تو که همه چیز را خیال انگاشتی ، این اندیشه را نمی توان خیال بدانی . چه اگر خیال می بود نمی توانست اندیشه باشد ، در حالی که روشن است که اندیشه است . اندیشه هم منبعی را می خواهد که از آن سر چشمه بگیرد . پس تو هم هستی و اگر انصاف بدهی خواهی پذیرفت که این عالم هم واقعیت و خیال را درک می کند . این وسوسه های پلید از سرم بیرون رفت و دوباره به تکاپو پرداختم تا شاید در پشت پرده ی جهان آفرینش مقصود خود را بیابم . برای این کار خود جهان را وسیله ی نیکویی دیدم . آری، جهان وجود چون دفتری است که خواننده را به معانی والایی رهنمون می شود . آیا این جهان همیشه بوده ؟ نیکو باید اندیشید . کره ی خاکی خود و خورشید را در نظر گرفتم . این حقیقت به ذهنم آمد که خورشید ، این منبع گرما و نور ، هزاران سال است که مداوم از خود گرما و نور صادر می کند و قسمتی از آن را زمین ما دریافت می کند . این را هم در نظر داشتم که ستاره گان دیگر هم خورشید هایی بیش نیستند . با خود گفتم: راستی اگر اینها همیشه بوده وآغازی نداشته اند ، پس می بایست میلیاردها سال یش تمام نور و گرمای خود را از دست می دادند و سرد می شدند ؛ زیرا هر کدام از آنها با عظمتی که دارد باز هم محدود است و نمی توان گفت که همیشه از خود نور و گرما صادر نموده وباز بقیه ای دارد . به این نتیجه رسیدم که این عالم هستی هم زمانی چون من در عدم بسر برده وآغازی برای پیدایش دارد . آیا این جهان خود ، خود را ساخته است ؟ خنده آوراست . سازنده باید پیش از ساخته شده وجود داشته باشد ، یعنی جهان در حالی که نبوده باید بوده باشد و این را هیچ عقلی قبول ندارد . آیا پیدایش این جهان تصادفی است ؟ آیا نیستی منفجر شد و از انفجارش این عالم به وجود آمد ؟ کلمه ای مسخره آمیز است . اگر نیستی بود پس انفجار کجا بود ؟ آیا ماده از عدم پا به عرصه وجود نهاد و خود به تجربه وترکیب خود پرداخت و این همه بدایع و عجایب و این قوانین و منظومات را بوجود آورد ؟ قانون و نظمی که عقل هر عاقلی از درک و مشاهده آن دچار حیرت و بهت می شود . آیا این ظلم نیست که قانونی را که عقول عقلا از احاطه بر آن عاجز است ، ساخته ماده بی شعور بدانیم ؟ راستی در این صورت انسان را از یک اتم پست تر دانسته ایم ...

                   بسوي رستگاري       

|+| نوشته شده توسط قلم عشق در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ساعت 0:8 |
 اين حسين است و خدائي مي كند

چه سور و ساتي و چه بساطي         چه نشاطي و چه مناجاتي            چه ناله ي خراباتي و چه هيهاتي !

يعني چه ؟ كه باز آهنگي دلنواز ، دلنوازي مي كند

يعني چه ؟ چي ؟

اين حسين است و خدائي ميكند

شايد بگويند كافر شده و شايد ديوانه ام بخوانند

شايد هم بگويند از همه عاقلان عاقل تر است ......

به هر حال :

اين حسين است و خدائي مي كند

خدا ؟ نه     عبد خدا ؟ نه     پس چه ؟      نه خدا و نه عبد خدا ماوراي اين حرفها

(( خون خدا ))

بله حسين خون خداست كه در رگهاي هستي جريان دارد و اگر خون در رگ نباشيد ...

پس :

اين حسين است و خدائي مي كند

بي خيال روزگار به دل چه مي گويند ... فقط حسين را عشق است

و از حسين زينبش را و از زينب همه زندگي و وجودش را بله از حق نگذريم

عباس طوفان مي كند ، مي دانيد چرا ؟؟؟؟

چون :

اين حسين است و خدائي مي كند

عالمين را دلربائي مي كند

 يا حسين

|+| نوشته شده توسط قلم عشق در دوشنبه ششم شهریور 1385 ساعت 16:33 |