نمي دانم چرا امشب آسمان دلم تاريك است ، حتي يك ستاره نمي درخشد ، فقط اين تنهائي ام است كه خود را تحمل مي كند و خودش را تحمل مي كند و خودش با خودش حرف مي زند ، ناله مي زند و به درد و دلهاي خودش گوش مي كند و فقط اين قطرات اشك است كه از چشمانم ، نم نم مي بـارد و همچـون الـمــاس سـو سـو مـي كند ، بـله اين چشـمانـم است كه ستاره شـبـم شده و نـور بر دل تاريكـم مي تـاباند و اگر همين هم نباشيد ، هيچ ...
نمي دانم چرا خرابم ، آلودگي مرا از پا در آورده و شرمندگي بيچاره ام كرده ، نه رو دارم برگردم و نه مي خواهم كه بروم ، مانده ام بين دو راه چه كنم ؟
نمي دانم چرا كم رنگ شده ام ، از اصلم غافل شده ام و هيچ نمي دانم كه چه كنم ؟
نمي دانم چرا باز باران نمي بارد و چرا باز سبزه ها سر بر نمي آورند ، و چرا هميشه خزان است مگر بهاري وجود ندارد ، چرا هميشه آبها گل آلودند ، و بعضي از ماهي گيرها آماده ... نمي دانم چرا كوهـها و درياها و جنگلها و بيابانها ديگر با من حرف نمي زنند ، شايد قهر كردند و شايد من با آنها قهر كردم
نمي دانم ......
نمي دانم چرا نفسهايم به شمارش افتادند و آهنگ رفتن مي زنند و نمي دانم كه چرا دلتنگ رفتنم .
بله همين است ، حلا فهميدم !!!!!!!!
دل تنگ رفتـــنــم ..............


