گويند دو قطره در عالم قيمتي بي حد دارد : خون و اشك ؛ قلم خويش را به اشك مي شويم و به جوهر خون دل مي نگارم :
به نام خدای خون و اشک
مي خواهم از فرهاد و بيستون و شيرين بگويم : از مجنون و بيابان و ليلي ......
مي خواهم حرف هايي بگويم كه ((براي نگفتن دارم)) و تو بينديش كه چه معركه ی متناقضي در ذهنم بر پا شده !
مي خواهم بگويم نه فقط جنگ پايان نگرفته ، كه هيچ گاه تمام نخواهد شد تا ...
تا هر هفته ساحت دل در محكمه مزارهاي شهيدان به محاسبه نفس مي نشيند ؛ تا روزي كه چشم هاي پدران و مادراني برمزارهاي خالي مي بارد و نگاهشان همچنان به در دوخته است تا صبا از سوي كنعان بوي يوسف آورد ؛ تا روزي كه در دياري كه در آن نيست كسي يار كسي ، پناه زني ياد شهيدش است و چاه دردهایش ، قاب عكسي ؛ تا روزي كه نفس كشيدن جامانده هايي از كاروان شهادت ، آهنگ خس خس دارد و ... و تا روزي كه از بيستون ها ، صداي تيشه ي كوشش فرهادها به گوش می رسد و ليلي ها بر مزار مجنون ها ، اشك فراق مي ريزند ... تا هستي هست ، تا ايام باقي است ، تا دنيا دوام دارد ، جنگ تمام نخواهد شد ... و حقيقت را بخواهي ، جنگ آمده بود تا همين معاني ، تجسم يابند و انسانيت انسان در حيات مجدد عهد ازلي (( قالوا بلي )) ، شان الهی خویش را یازیابد و از معجون خاكستر و خون و خاك ، ققنوس حيات طيبه متولد شود .
...........
ظلماتي ترين لحظات شب ، آستانه ي طلوع خورشيد است و انقلاب ، انفجار نور خورشيد حقيقت در آسمان بي ستاره ی طاغوت بود . بذرهاي حقيقت و حكمت ، يك به يك ، تحت تشعشع شمس امامت تشيع ، مي رويیدند . بذرها ريشه كردند و تن خاك وجود را شكافتتد و نهال معرفت سربرآورد .
تند بادهاي سياه فتنه ، قصد قتل نهال را كردند اما زمستان قلب ها ، به تك گل وجود امام بهار شده بود و ريشه ها دوام يافته بودند . لاله ها با بادها به جنگ پرداختند . لاله هاي بسياری پر پر شدند و دشت ها از گلبرگ هايشان ، فرش شد ؛ سرخ سرخ .
هر چند لاله هاي بسياری رفتند و بسياري ديگر با تني شكسته و گلبرگ هاي زخمي ماندند ولي هيچ بادي نتوانست دشت ها را از وجود لاله ها محروم كند . لاله های ما گل اند ولي عمر گل را ندارند . هر كسي نصيبي از زخم باد مي يافت ، جاودانه مي شد . باد آمده بود لاله ها را لگد كند اما ، به آنها عمري ابدي داد و تمام سخن من به گرد كعبه ي اين لاله هاي ابدي در طواف است .
مي خواهم از براي صبري بنويسم كه نچشيده ام ، آتشي كه در آن نسوخته ام ، دردي كه دچارش نشده ام ، سوزي كه با آن نساخته ام و از عشقي كه تاوانش را نپرداخته ام .
............
جنگ محل جولان سلاح است . سلاح ، سر مي برد تا دل بترسد . مقصدش قلب است و تن بهانه اي براي آن .
با سلاح نمي توان همه را كشت ولي مي توان همه را به گونه اي ترساند كه فرقي با كشتنشان نكند و همين منطق بسياري از تجاوزها و كشتارها در طول تاريخ است ولي همواره بوده اند كساني كه نترسيده اند و ارزش هايي برايشان وجود داشته كه به واسطه ي آنها بر ترس غلبه كرده اند و اسلحه ها را از كار انداخته اند . هر چه اسلحه ها بكشند و ببرند و تن ها را به خاك بيندازند ، تا نترسانند ، بي اثرند . اين منطقي است كه از كربلا براي شيعيان به ارث مانده و در طول دفاع 8 ساله ي ما جلوه اي متعالي داشت .
هر كس به نيتي ، پا بر ترس گذاشت و خود را به ميدان بلاي نبرد رساند ، يكي باانگيزه دفاع از ديانت ، ديگري به اميد صيانت از ناموس و آن يكي براي حفاظت از حريم مملكت . شك نكنيد كه تنها چيزي كه مي تواند انسان را در مسير انتخابي خود ، عليرغم مصائبش ، استوار نگه دارد ، انتخاب عالمانه طريق و عمل عاشقانه در طول آن است .
سايه مرگ چنان قدرتي دارد كه اگر آدمي با غلبه احساسات ، راهي پر خطر برگزيده باشد ، او را از عالم توهم و خيال بيرون آورده و مجبور به انتخاب قطعي كند : ماندن یا رفتن ؛ و این چنین است که شناخت مرد از نامرد در جنگ آسان می شود .
ریشه این ترسرا باید در تعلقات حيات جست : جان ، مال ، عيال ونام .
بسياري از اميال و خواسته ها ، فطري اند و فطرت ، مسيري زيرزميني است براي اتصال روح آدمي به اصل خويش يعني خدا . به همين جهت بهره اي كه از اميال بايد جست براي رساندن خويش به خداست و نگاه به آنها نه به عنوان اهداف اصلي ، بلكه به عنوان وسائلي است كه براي آن هدف بايد از آنها استفاده نمود .
حال اگر وصول به هدف اصلي ، يعني حفظ آدميت انسان و بازگشت او به اصالت هاي روحي اش ، وابسته به عبور از اميال و خواسته هاي فطري بود ، قطع تعلق از اين فطريات ، فطري ترين كار ممكن است . انسان مخلوق خداست و فطرتاً مايل به بندگي اوست و ديگر اصالت هاي فطري در جهت اين مخلوق بودن و برای تحقق آن میل عبوديت گذارده شده اند .
رابطه ي ميان ترس از مرگ و تعلقات ، رابطه اي مستقيم است ؛ هر چه تعلقات عميق تر باشد ، ترس از مرگ نيز بيشتر و عميق تر است و بالعكس . آنهايي كه مرگ را به بازي مي گيرند ، پيش از آن ، ريشه ي تعلقات را بريده اند . از طرف ديگر بايد دانست كه اين ريشه هاي فطري آنچنان عميق اند كه گسستن از آنها نياز به چيزي فراتر از احساسات و عرف زمانه و روزگار دارد ؛ چيزي در حد تعلق خاطر به هدف . يك عشق .
بريدن ار تعلقات وسايل فطري ، نياز به تعلق به هدف فطري دارد و تعلق به هدف فطري ، يعني عشق به هدف و فدا كردن همه ي داشته ها و سرمايه ها براي تأمين و حفظ آن .
حزب بعث عراق وقتي ماشين جنگي خود را به راه انداخت ، گمان مي گرد راه برايش تا تهران هموار است چون گمان مي كرد به قدرت موشك مي تواند در دل مردم شك ايجاد كند و با قوت سلاحش ، ترس . اما حقيقت اين است كه تمام هيمنه ي ترس ، به واسطه ي نترسيدن يك نفر فرو مي ريزد و جبهه هاي ما از اين يك نفرها كم نداشت . دشمن آمد ، كشت ، غارت كرد ، به اسارت برد ؛ همه ي اين كارها را انجام داد تا بترساند ولي نتوانست چون آنهايي كه راهش را سد کردند ، کشته می شدند ولی نمی ترسیدند و رمز مقاومت آنها در این نکته نهفته است که دنیا ، عقبا ، حیات و ممات را با حقیقت وجودیشان شناختند و تعریفی که از انسان و شئونات مختلف داشتند ، نه با محک عرفیات و که با عیار حقایق سنجیده می شد .
آنهایی که از رعد و برق سلاح ها نهراسيدند و خود ، به آغوش آتش رفتند ، با هر نيتي كه رفتند ، عاشق نيت وهدفشان بودند و تو بهتر مي داني كه هيچ عشقي نيست كه تاوانی نداشته باشد ؛ هر چه نيت عالي تر و هدف متعالي تر باشد ، تاوانش هم زياد تر است .
اويي كه براي خدا دل به بزم خون مي دهد ، به قدر قيمت وصول به خدا بايد هزينه كند و بينديش كه انسان چه بايد كند تا بخدا برسد ؟ عده اي در لحظه اي ، به زخمي ، جان به جان دادند و دل را به دلدار و عده اي ديگر ماندند تا دركشاكش عادت و روزمرگي ها ابتلائات حيات مادي ، حد صداقت در عشق و پايبندي به تعهداتشان مشخص شود .
ما مكلفيم كه نسبت به بندگان خدا حسن ظن داشته باشيم براي همين عليرغم احترام و قداست همه ي نيت هاي رزمندگان ، همه ي آنها را تحت لواي رضايت الهي قرار مي دهيم كه چون صد آيد ، نود هم پيش ماست .
هرمقصدي ، مسيري دارد و هر مسيري مشخصات و مختصات خاص خود . راه رسيدن به خدا نيز از اين قاعده مستثني نيست . اين راه پيچيده در مصائب است و رسيدن به هسته ي رضايت الهي از طريق شكافتن پوسته ي مشكلات امور يافتني است . براي همين است كه صبر ، رأس دين است چون بدون داشتن صبر ، مشكلات قابليت شكست ندارند ؛ يعني اگر قرار بود در مسير ايماني انسان ، مصيبتي نباشد ، تأكيد بر صبر بي معنا مي باشد .
حال اگر روزگار به ورطه اي افتد كه تنها راه بقاء انسانيت انسان ، فناء جسمانيت او باشد ؛ و نيز بقاء انسانيت عالي ترين تعلق كسي باشد كه بتواند به خاطر آن از همه ی تعلقاتش بگذرد ، يعني تحت هر شرايطي انسان ماندن و به هيچ وجه سقوط نكردن به مرز حيوانیت ، آرمان و هستي و عشق او باشد ، جان دادن و تن را تير سپردن و دست از سلامت تن شستن و از رخت رفاه برخاستن ، بهايي است كه براي حفظ شأن انساني و آدميت و بندگي خود مي پردازد و اين بهاء همان تاوانِ عشقي است كه من و تو به احتمال بسيار زياد ، شجاعت پرداختش را نداريم چون بسياري از ما ، آرمان هایی را برمي گزينيم و عاشق اهدافي مي شويم كه دست يابي به آنها ، افتادن در مرداب رفاه و لذت و تن آسايي و بي خبري و آسودگي است ! يعني مقاصدمان آن چنان متفاوت است كه نه سختي از آن عشق است و نه نيازي به آن تاوان !
تاوان هر عشق ، بسته به مرتبه آن عشق است .
اويي كه عاشقِ هدف خود است و حاضر است براي دست يابي به مقصد خود ، به كمال ايثار نائل شود و تمام هستي اش را به پاي معشوق متعالي خود بريزد ، تنها سويي كه چشمان حياتش بدان خيره است همان مقصدي است كه معشوق به او وعده داده .
تمام روزهايي كه هر عاشق پاكباز به واسطه ي انتخابي آگاهانه ، مبتلا به دردي مي شود ، مخاطب سوز سينه اش ، نه گوش اطرافيان كه نگاه معشوق اوست و اين خطاب نه از سرشكايت كه از سر رضايت است .... او مي داند آنچه به او مي رسد ، از دوست است و هر چه از دوست رسد نيكوست ؛ صبر بر هر دردي ، مدركي بر دوام عهد و پيمان اوست .
در عالمي كه يك سوي آن عاشق قرار دارد و سو ديگر ، معشوق ، آنچه جَذبه ي حيات است ، عشق است كه اغيار را به آن بار نمي دهند ؛ يعني هيچ كس جز معشوق از سوز عاشق با خبر نيست و هيچ كس جز عاشق ، لذت اين سوز را نمي فهمد . گمان ما اين است كه بزرگان عرصه ي عشق ، در آتش مي سوزند ولي اينان ابراهيمند كه آتش ابتلائات ايماني ، برايشان گلستان است و من و تو عاجزيم از درك اين معنا . عاشقان ميگويند كه : سوخته داند كه چيست پخته ي سوخته ما...
بهره اي كه من و تو از اين عالم مي بريم نه در حد حقيقت آن كه در حد وسع خودمان است ، شايد بتوانيم با ديدن آنهايي كه عشق را برگزيده اند و هر روز بهايش را مي پردازند ، عيار عاشقي خود را بسنجيم « البته اگر عاشق باشيم » .
رسيدن به كمال عشق ، رسيدن به مرز اعلاي محبت است و محبت ، سخاوت مي آورد تا آنجايي كه عاشق از شدت محبت ، از بذل جان خود سخن مي گويد .
عزيزان ! آنهايي هم كه دل به خدا سپرده اند ، رسم محبت را بهتر مي دانند و آنهايي كه مفتخر به نشان محبت اند در بذل جان سخاوتمندند .
آنهايي كه خود را تحت نام خليفه ي خدا تعريف كردند ، شأنيتي جز بندگي براي خويش مشخص نكردند ، خدا را آن گونه كه خدا مي خواست پرستيدند ، انسانيت را با تمام ابعادش محترم داشتند و به كمال شناخت بندگی ، محبت و شهادت رسيدند ، به چنان گوهري دست يافتند كه شهادت هر روزشان بهاي آن گوهر است ... اگر ديروز ، يك بار شهادت ، مزد محبت بود ، امروز هزار بار شهادت ، نشان محبت و بهاء وصال است و چقدر در اين روزگار ، وصال پر بهاء و گران شده ؛ همه چيز در اخلاص نهفته است كه وصال ، بهاء مي خواهد نه بهانه .
راستي ! اگر قرار باشد پاي حساب اجر به ميان آيد اجر كدام بيشتر است ؟ آنهايي كه يك بار شهيد شده اند يا آنهاي كه هر روز شهيد مي شوند ؟
عزيزان !
از نگاه ما ديدن آتش نشینیِ دلدادگان عرصه جهاد ، صحنه اي است دلخراش ولي شك نكنيد ، اويي كه به اختيار و آگاهي ابراهيم وجودش را بيدار كرده تا بت هاي قلبش را ويران نمايد و دلش را بيت ا... ، هر چند آتش مصائب اين بيداري و بت شكني نصيبش شود ، چون به مقام اخلاص و صبر و رضا رسيده ، آتش هر چقدر هم كه سوزان باشد بر او گلستان مي شود ؛ و هم اوست كه در ميان زبانه هاي آتش ، ميلي براي خلاصي از آتش جز به دست خدا ندارد حتي اگر ملك وحي براي امداد او بيدار بيايد ... و همينان هستند كه امامت امت را به عهده دارند .
اگر انتخاب اين عشق ، تاواني اين چنين دارد ، ارتقاء مقامي تا حد امامت انسانيت را نيز در پي خواهد داشت و تو بهتر مي داني كه پيروي و بهره گيري ما از آنان ، به خودمان بستگي دارد ، آنان چشمه اند و رفع تشنگي ما در جريان حيات آنها نهفته است ؛ اين عطش ما براي كسب حقيقت انسانيت ، با شراب طهوري كه در خمخانه ی صبر اينان ساخته مي شود بر طرف خواهد شد .
اينان جاري اند در تمام تاريخ ؛ چه بخواهيم و چه نخواهيم ؛ چه به سويشان برويم و چه نرويم ؛ لب يه هر سبوي بزنيم جز سبوي صبر اينان ، از شأن اينان كاسته نخواهد شد ، مستي هوشيار كننده اي نصيب خودمان نمي شود و كدام عاشق دلباخته اي است كه نخواهد رسم عالي ترين سالكان طريق عشق را بياموزد ؟ ... عاشقي شيوه ي رندان بلاكش باشد و اينان جام بلا تا انتها سر كشيده اند و تمام سخن در اين نكته است كه اينان آگاهانه « بلانوش » شدند كه امروز با بلا عشقبازي مي كنند و آن را به هيچ چيز حتي حیات خود هم نمي فروشند .
بگذريم كه باز سخن به درازا كشيد ...
اين قلم با اشك شروع كرد ، با خون دل تداوم يافت و با لبخند رضايت ، آخرين خط را مي نگارد :
عشقبازي ، كار بازي نيست ، اي دل ! سر بباز
خادم الشهدا « قلم عشق »


